فرزندم تغییر راازخودت شروع کن

این کلمات بر روی سنگ مزار یک کشیش انگلیسی در کلیسای ((وست مینیستی ))نوشته شده است :زمانی که جوان وآزاد بودم وتصوراتم مرزی نداشت رویای تغییرجهان را در سر می پروراندم.

هنگامی که بزرگ تر وعاقل تر شدم فهمیدم که دنیا تغییری نمی کند،از این رو نظرم را محدود ساختم وتصمیم گرفتم فقط کشورم را تغییر دهم.

اما آن هم تغییر نا پذیر به نظر می رسید.

آن گاه که به اواخر میانسالی رسیدم در آخرین کوشش ناامیدانه بر آن شدم تا فقط خانواده ام ،کسانی که به من نزدیک ترند،تغییر دهم ولی افسوس،تلاشم در مورد آنان نیز موثر واقع نشد.

ولی اکنون که در بستر مرگ آرام گرفته ام ناگهان در یافته ام:اگر ابتدا خود را تغییر می دادم،احتمالا موفق می شدم خانواده ام را تغییر دهم وپس از آن ممکن بود سرزمینم را دگرگون کنم وکسی چه می داند شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم!

وچه خوب است که ما هم این پیام پیامبر(ص)را به فرزندان خود بیاموزیم قدر چهار چیز را قبل از،از دست دادن آن بدانید:

سلامت را قبل از بیماری               ثروت را قبل از فقر

جوانی را قبل از پیری            زندگی راقبل از مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 16:8  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

زائری بارانیم آقا  بدادم می رسی؟

بی پناهم خسته ام ،تنها  بدادم می رسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم ،ضامن چشمان آهوبدادم می رسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام،هشتمین دردانه ی زهرا بدادم می رسی؟

میلاد هشتمین امام رئوف بر تمام شیعیان مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 9:44  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

 

شبی پسرک کوچک نزد مادرش رفت که در آشپز خانه شام درست می کرد وکاغذی را به او داد .مادر دستانش را با دستمال خشک کردوکاغذرا به شرح زیر خواند:

بابت تمیز کردن اتاقم           4000ریال

بابت تمیز کردن آشپز خانه           3000ریال

بابت خرید کردن برای شما               4000ریال

بابت بردن سطل زباله                     2000ریال

بابت دریافت کارنامه قبولی                  5000ریال

جمع بدهکاری شما :                    18000ریال

مادر با تبسمی برلب کاغذ را برداشت وپشت آن نوشت:

بابت 9ماهی که تو را حمل کردم حساب نمی کنم،مجانی.

بابت تمام شبهایی که بیدار نشستم واز تو پرستاری کردم وبرایت دعا خواندم،حساب نمی کنم،مجانی.

بابت تمام زحمات واشکهایی که در این سالها باعث شان تو بودی حساب نمی کنم،مجانی.

بابت استحمام وشست وشو وحتی پاک کردن بینی ات ،حساب نمی کنم ،مجانی.

بابت تمام شب هایی که با هراس گذراندم ونگرانی هایی که در پیش دارم،حساب نمی کنم ،مجانی.

بابت اسباب بازی ها وغذا ولباسهایی که برایت خریدم،حساب نمی کنم ،مجانی.

وقتی تمام اینها را جمع کنی ،کل هزینه ی عشق واقعی را حساب نمی کنم،مجانی.

پسرک وقتی صورت حساب مادرش را خواند،چشمانش پر از اشک شده بود در چشمان مادرش نگاه کرد وگفت:

                                ((مادرخیلی دوستت دارم))

سپس مداد را برداشت وبا حروف درشت نوشت:

تمام کمال پرداخت شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 7:3  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

یک روز مردی برای اصلاح موهای خود پیش آرایشگری رفت.

آرایشگر در حین انجام کار شروع به صحبت کرد،می گفت:خدایی وجود ندارد اگر خدا وجود داشت این همه گرفتار ،مریض وفقیر وبیچاره وجود نداشت.

مرد با خود فکر کرد چه جوابی به مرد آرایشگر بدهد.مرد آرایشگر همچنان می گفت:برو بیرون ببین چقدر آدم نا بینا،از دست وپا افتاده وجود دارد.

مرد پس از تمام شدن اصلاح سرش بیرون رفت مرد فقیری را پیدا کرد که موهای بلند وژولیده ای داشت.پیش آرایشگر آورد وگفت:آیا در این شهر آرایشگری وجود ندارد؟

مرد آرایشگر گفت:البته که وجود دارد،من آرایشگر هستم.

مرد گفت:پس چرا این مرد به این شکل در آمده؟

آرایشگر گفت:خوب خودش پیش من نیامده.

مرد گفت:پس حتما خدایی هم وجود دارد،ما باید به او مراجعه کنیم،باید از او بخواهیم.نباید از رحمت خدا نا امید شد چرا که ناامیدی از رحمت خداوند بزرگترین گناهان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 18:47  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

چند ماهی بود که حال وهوای متفاوتی پیدا کرده بودم.احساس می کردم گمشده ای دارم .خیلی نا آرام وبی قرار شده بودم.هر وقت تصاویر خانه ی خدا ویا مسجد النبی را می دیدم بیشتر منقلب می شدم تااینکه یک روز با خبر شدم اسم من هم جزو زائران خانه خدا ست اصلا باورم نمی شد.آنقدر غرق شادی وشور بودم که در پوست خود نمی گنجیدم.لحظه شماری من شروع شد تا اینکه موقع موعود فرا رسید.فکر می کردم خواب می بینم تا اینکه بالاخره روز۲۷/۴/۸۹ راس ساعت ۸صبح به وقت تهران سوار هواپیما شدیم وپس از ۲:۳۰ پرواز به شهر مدینه رسیدیم در طول پرواز با خودم فکر می کردم که اگر چشمم به گنبد سبز پیامبر افتاد چه بگویم وازآقام چه بخواهم آخه این اولین باری بود که از نزدیک گنبد خضرا پیغمبر را می دیدم.

 لحظه دیدار فرا رسید من آنقدر بهت زده شده بودم که تمام افکارم از ذهنم پاک شد دیگر هیچ چیز نداشتم که بگویم دیگر هیچ کلامی به ذهنم نمی رسید منی که این همه با خودم کلنجار رفته بودم تا بهترین سخنان را با آقا ومولایم بگویم تنها کلامی که به ذهنم رسید السلام علیکم یا رسول الله بود.

شاید باورتان نشود چند ساعت در بهت بودم اصلا همه چیز را فراموش کرده بودم.آیا این من هستم که در این سرزمین مقدس راه یافته ام وقدم می زنم.چه چیزی باعث شد که چنین سعادتی نصیب من روسیاه شود؟هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.جز دل شکسته ای که چند وقت به درد گم شده ای مبتلاشده بود.مانند طفل خردسالی که مادرش را گم کرده به هر دری می زند تا بلکه گم شده اش را پیدا کند.

بار خدایا این چه حسی بود که مرا به این جا کشاند؟چه حس زیبایی؟چه سرزمین عجیبی؟چه جاذبه ای؟این حس من تنها نبود.با هر که صحبت می کردم نظرش همین بود .می گفتند: مدینه شهر عجیبی است،جاذبه ی عجیبی دارد.اما بالاخره سفره این ضیافت بر چیده شدونوبت ما به سرآمدحالا مجبور بودیم مدینه را ترک کنیم وجای خودمان را به میهمانان دیگری بدهیم که آنها نیز چشم انتظار چنین ضیافتی بودند.بالاخره با مدینه وداع کردیم هر چند خیلی سخت بود اما شوق دیدار خانه خدا  ومسجد الحرام این کار را بر ما آسان تر کرد.

بالاخره عازم مسجد شجره شدیم .غسل کردیم وپس از خواندن نماز مغرب وعشا وگفتن لبیک اللهم لبیک  عازم شهر نورانی مکه شدیم .هنگام سحر بود که به شهر مکه رسیدیم در هتلهایمان مستقر شدیم وپس از استراحت کوتاهی برای طواف عازم مسجد الحرام شدیم.چون برای اولین باربود که به این سرزمین پر برکت سفر می کردم همه چیز برایم تازگی خاصی داشت.اعمال حج عمره را به جا آوردیم(انشاالله مورد رضای حق تعالی قرار گرفته باشد.)در طول ۶شبانه روزی که در مکه بودیم هر وقت وارد مسجدالحرام می شدم به انسانهای اطراف خود با دقت نگاه می کردم که هر کدام با چه خضوعی سر تسلیم فرود آورده واز گذشته خویش احساس ندامت می کنند –از خدای خود خجالت می کشیدم.هر کدام به یک شکل با خدای خود خلوت کرده بودند-یکی به زبان فارسی –دیگری با زبان عربی-یکی ترکی و....یکی از شدت شوق صورتش غرق اشک بود –دیگری از شدت ندامت وپشیمانی اشک می ریخت-یکی نماز شب می خواند-یکی قرآن می خواند-یکی به گرد خانه خدا طواف می کرد هر کدام به شکل متفاوتی می خواستند از این فرصت که نصیب حالشان شده به بهترین نحو استفاده کنند اما من.......

 سرانجام در چشم بر هم زدنی این ضیافت نیز به پایان رسید وعلی رغم میل باطنیمان باید انجا را نیز ترک می کردیم در نهایت ۷/۵/۸۹ ساعت ۱:۳۰ بامداد عازم شهر بندری جده شدیم واز آنجا به شهر تهران باز گشتیم.اکنون  یک هفته ای می شود که به تهران باز گشته ایم اما هنوز حس وحال من همان حس وحال گذشته است .دلتنگیهایم بیشتر از پیش شده است.

یعنی باز هم می توانم برای یک بار دیگر هم که شده نماز جماعت را در مسجدالنبی ویا در مسجدالحرام بخوانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 19:41  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

 

شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا

شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا

از کجا لطف خدا شامل حالم شده است

گوئیا یار سفر کرده دعا کرده مرا

من کجا،محفل ذکر سحر دلشدگان

سبب از چیست که حق اهل بکا کرده مرا؟

از خرابی گنه ،کیست نجاتم داده؟

آشنای حرم عشق خدا،کرده مرا؟

روز پرمعصیتم را چه کسی بخشیده؟

سائل نیمه شب خوان ولا کرده مرا؟

این چه سریست که همباده خوبان شده ام

چه کسی پیرو خون شهدا کرده مرا؟

از کویر گنه ومعصیتم داده خلاص

در گلستان دعا کیست رها کرده مرا؟

******************************                                 

مهمانی تو جای من توبه شکن نیست

من بنده ی رسوا وخطا کار تو هستم

با روی سیه گر سر این سفره نشستم

ترسم همه فهمند گنهکار تو هستم

مهمان به سرای تو چو گل جلوه نماید

من آن علف هرزه گلزار تو هستم

خوبان همه مشتاق وخریدار تو باشند

لیکن من دون ،یاغی بازار تو هستم

تا کی تو کشی ناز مرا دلبر یکتا

یا رب به خودت در عجب از کار تو هستم

با آنکه غریق گنهم داده ندایی

من منتظرلحظه دیدار تو هستم

ای بنده شرمنده وآلوده بیا تو

پوشنده عیب تو واسرار تو هستم

بار دگر توبه کن ای توبه شکسته

چون طالب چشمان گهر بار تو هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 19:39  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

به نام خداوندی که ما سخت به اومحتاجیم واو سخت به ما مشتاق
چند روز پیش درست روز دهم خرداد ماه ،روزی که من برای گرفتن کارنامه
دخترم به مدرسه مراجعه کرده بودم خبر فوت یکی از بهترین دوستانم را
دادند،او مادری مهربان وهمسری وفادار وپر تلاش بود. آنقدر از شنیدن این خبر متاثر ومتاسف شدم که ساعتها گریه کردم.ودر خلوت خود با خدا درد ودل کردم به او شکوه وشکایت کردم از اینکه چرا این مادر جوان را به این زودی از خانواده ا ش گرفتی چرا دختر کوچکش را به این زودی یتیم کردی ،چرا چراغ خانه ی این خانواده را  خاموش کردی؟وهزاران چرای دیگر را در ذهنم مطرح کردم. اما پس از این شکوه ها وگلایه ها به خودم آمدم وگفتم به راستی که هیچ یک از ما به اختیار وانتخاب خود پا در این جهان نمی گذاریم وباز هم هیچ یک از ما قادر به انتخاب لحظه رفتنمان نیستیم.اما چیزی را که می توانیم خودمان انتخاب کنیم،بار وبونه ی آخرتمان است.این حداکثر کاریست که می توانیم برای آینده ی خود اختیار کنیم. عمر انسان ودیعه ایست از جانب خداوند متعال که گاه به کسی بیشتر می بخشد وگاه به کسی کمتر.مهم آن است که قدر این ودیعه ی الهی رابه خوبی بدانیم وبقیه کارها را به دست او بسپاریم که او داناترین است نسبت به خلق خویش. درست است که وداع با این عزیزان خیلی ،خیلی سخت وسنگین است ولی این حکمت الهی است.شاید مرگ این عزیزان در سن جوانی تلنگری باشد برای ما که به فکر هر لحظه ی خود باشیم شاید فردایی در انتظارمان نباشد.آری آنهاقربانی این اندرزها هستند برای اینکه به ما بفهمانند فرصتها را غنیمت شمرید وبه این فکر نباشید که ما جوان هستیم وحالا کلی وقت برای جبران داریم. در پایان عرایضم از خدا وند رحمان برای همه گذشتگان بالاخص خانم مرضیه پژمان یار صاحب وب سایت فریاد بی صدا ،که بی صدا خاموش شد طلب مغفرت می نمایم وبرای باز ماندگان این عزیزان سعه ی صبرمسالت دارم.    
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 17:56  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

ای کریمی که بخشنده عطایی وای حکیمی که پوشنده ی خطایی وای صمدی که از ادراک ما جدایی وای احدی که در ذات وصفات بی همتایی وای قادری که خدایی را سزایی وای خالقی که گمراهان را راهنمایی.

                                           ****

الهی روزگار ی تو را می جستم خود را می یافتم.اکنون خود را می جویم تو را می یابم.

هر کس تو را شناخت جان را چه کند    فرزند عیال وخانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی      دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند                                          

                         *****

یا رب زتو آنچه این گدا می خواهم    افزون ز هزار پادشاه می خواهم

هر کس ز در تو حاجتی می خواهد    من آمده ام از توتو را می خواهم

                                          ****

الهی نه کلید دارم که در بگشایم ونه کرم دارم که بر خود ببخشایم.ای یگانه ای که در آفرینش مقدسی، چه شود اگر در دم باز پسین، مفلسی را به فریاد برسی.

                                          ****

بی حکم تو چرخ یک زمانی نبود       بی امر تو خلق را زبانی نبود

گر بگذری از کرده وناکرده ی من       من سود کنم تورا زیانی نبود

                                ********

یارب من اگر گناه بی حد کردم    دانم به یقین که برتن خود کردم

از هر چه مخالف رضای تو بود    بر گشتم وتوبه کردم وبد کردم

                                         ****

یارب یارب کریمی وغفاری        رحمان ورحیم وراحم وستاری

خواهم که به رحمت خداوندی خویش    این بنده شرمنده فرونگذاری              

                                        ****

در درگه ما دوستی یک دله کن          هر چیز که غیر ماست آن را یله کن

یک صبح به اخلاص بیا بر در ما        گر کار تو بر نیاید آنگه گله کن    

                                    *****

یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن    از فضل وکرم درد مرا آسان کن

بر من منگر که بی کس وبی هنرم      هر چیز که لایق تو باشد آن کن

او نیک و بد تو را نکو می داند            تو خواه بگو خواه مگو می داند

تو بنده ی با نیاز واو بنده نواز           گر می کشد و می کشد او می داند

                             ******

هرروز ، من از روز پسین یاد کنم      بر درد گنه هزار فریاد کنم

از ترس گناه خود ،شوم غمگین باز    از رحمت او خاطر خود شاد کنم

                                   ******

هر چند که در شهر به رندی فاشم     انگشت نمای جمله ی اوباشم

یارب تو مرا از در خود دور مکن      مگذار که رسوای جهانی باشم

                                   ********

گر درد دهد به ما وگر راحت دوست     از دوست هر آنچه آید نیکوست

ما را نبود نظر به نیکی وبدی                مقصود همان رضا وخشنودی اوست

                                   ******

یار آمد وگفت خسته می دار دلت        دایم به امید بسته میدار دلت

مارا به شکستگان نظرها باشد           مارا خواهی شکسته می دار دلت

                              *********

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد       احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی     یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

                                   ******

ای دل تو ز خلق هیچ یاری مطلب     وز شاخ برهنه سایه داری مطلب

عزت ز قناعتست وذلت به طمع    باعزیمت خود بساز وخواری مطلب

                                   ******

یارب بنما مرا رهی سوی نجات      محتاج توام چه در حیات وچه ممات

از جرم وگناه من سراسر بگذر           شرمنده مکن مرا به روزعرصات

                              ******

ای جمله بی کسان عالم را کس        یک جو کرمت تمام عالم را بس

من بی کسم وکسی ندارم جز تو     یارب تو به فریاد من بی کس رس

                              ******

یارب تو به کریمی کریمانم بخش       بر آب دو دیده ییتیمانم بخش

صد بار به لطف وکرمت بخشیدی     این بار به سلطان خراسانم بخش

                                  ******

غمناکم واز کوی تو با غم نروم      جز شاد وامیدواروخرم نروم

از درگه همچون تو کریمی هرگز    نو مید کسی نرفت ومن هم نروم

                           ********

 

دارم گنهان ز قطره ی باران بیش       از شرم گنه فکنده ام سر در پیش

آواز آمد که غم مخور بنده ی من    تو در خور خود کنی من در خور خویش

                           ********

ای بار خدا به حق هستی        شش چیز به ما عطا فرستی

ایمان وامان وتن درستی      علم وعمل وفراخ دستی

                  *********

ای زاهد خود بین که نه ای محرم راز      چندین به نماز  وروزه خویش مناز

کارت ز نیاز می گشاید نه نماز          بازیچه بود نماز بی صدق ونیاز

                            **********

آن کس که ده خصلت شعار خود سازددر دنیا وآخرت کار خود سازد:با حق به صدق، با خلق به انصاف، با نفس به قهر، بابزرگان به خدمت، با خردان به شفقت، با درویشان به سخاوت ، با دوستان به نصیحت ،با دشمنان به حلم، با جاهلان به خاموشی، با عالمان به تواضع.

بدان ای عزیز که رنج مردم در سه چیز است:از وقت بیش می خواهند وآن دیگران رااز خویش می خواهند .چون رزق تو از دیگران جداست پس این همه رنج بیهوده چراست؟مهر از کیسه بردار وبر زبان نه ومهر از دنیا بردار وبر ایمان نه.وای بر کسانی که روز مست غرورند     وشب در خواب سرورند.نمی دانند که از خدای دورندوفردا از اصحاب قبورند.

ای درویش!بر سه چیز اعتماد مکن:بر دل وبر وقت وبر عمر،.......دل زنگ پذیر است ووقت راتغییر است وعمر در تقصیر است.دی رفت و باز نیاید ،فردا را اعتماد نشاید ،وقت را غنیمت دان که دیر نپاید،وبسی نیاید که کس را از ما یاد

نیاید.

دی کز تو بگذشت ،از آن یاد مکن      فردا که نیامدست فریاد مکن

بر رفته ونا آمده بنیاد منه          حال در یاب و عمر بر باد مکن

بدان که چهار چیز نشان بد بختی است:بی شکری در نعمت،بی صبری در مصیبت ،بی رضایتی در قسمت،کاهلی در خدمت.

اگر خالق را شناختی به مخلوق چرا پرداختی؟

ای جان تو در پی هوئ گشته گرو        بنشین پی کار خویش وبسیار مدو

زیرا که نمی خرند در رسته عشق     صد جان مقدس ومطهر به دو جو

....خدا می بیند ومی پوشد،همسایه نمی بیند ومی خروشد.اگر بیایی در باز است واگر نیایی خدا بی نیاز است.

در هیچ کس به چشم حقارت نظر مکن     تا در تو هم ،به دیده ی تحقیر ننگرند

زیرا که هر چه هست ز درویش و پادشاه    چون نیک بنگری،ز یکی اصل وجوهرند

تفضیل،پس میانه ی این هر دو جنس چیست؟  در خورد و خواب ،چون همه با هم برابرند

جود وسجود ،چون بگذشتی از این دو راه   باقی هر آنچه هست،ز انعام کمترند

عیب است بزرگ بر کشیدن خود را     وز جمله ی خلق بر گزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت           دیدن همه کس راوندیدن خود را

دل از جان پرسیدکه اول ا ین کار چیست وآخر این کار چیست وثمره ی این کار چیست؟جان جواب داد که اول این کار فناست وآخر این کار بقاست وثمره این کار وفاست.دل پرسیدکه فنا چیست ووفا چیست ولقا چیست؟جان جواب داد که فنا از خودی خود رستن است ووفا عهد دوست را در میان بستن است وبقابه حقیقت حق پیوستن است.

 مرحبا قومی که داد بندگی را داده اند        ترک دنیا کرده اندواز همه آزاده اند

روزها با روزه ها بنشسته اند در گوشه یی   باز شبها در مقام بندگی استاده اند   

نفس خود را قهر کرده ،روح راداده فتوح    زاد تقوی بر گرفته بهر مرگ آماده اند

طرفت العینی نبوده ،غافل از حضرت ولیک    سیل ها با این همه از دیده ها بگشاده اند

یک زمان از نوحه ،همچون نوح غافل نیستند   همچو یحیی گوئیا از بهر زاری زاده اند

راحتی دیدند ذوقی یافتنداز انس او    روز وشب در کنج خلوت،بر سر سجاده اند

 

ربنا گوید از او،لبیک عبدی بشنود      جمله سر مست الست از جرعه ی این باده اند

تا به دنیا آمدند از کلبه ی کتم عدم      سوی حضرت جز نیاز وناله نفرستاده اند

پیر انصاری !می دانی که ایشان کیستند     فرقه یی بی کروفر وزمزمه یی

دل ساده اند

                            ****************

یارب دل پاک وجان آگاهم ده        آه شب وگریه ی سحر گاهم ده

در راه خود اول زخودم بی خود کن     بی خود چو شدم ز خود به خود راهم ده

ابیات ونوشته هایی که مطالعه فرمودید گزیده ای بود از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری معروف به پیر هرات ،عارف بزرگ ووارسته ی قرن5 و 4

                                             التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 21:45  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

به نام خداوند رحمان ورحیم

سال 1389 بر شما مبارک

امیدوارم همان گونه که امسال را سال همت مضاعف کار مضاعف نامیده اند ما نیز بر تلاش و پشت کار خود بیفزاییم که موفقیت بعد ازهمین تلاش وکوشش ها محقق خواهد شد.

وهمچنین آرزو می کنم امسال سال چند برابر شدن محبتها دوستیها ومهربانیها نیز باشد.

دوست داشتم سال جدید را با خاطره ای از سفرم به کرمان شروع کنم.راستش چند سالیست که من وخانواده ام به فکر ایرانگردی افتادیم.وهر گاه تعطیلات وفراغتی پیدا می کنیم به یکی از استانهای کشور عزیزمان ایران سفر می کنیم.

این بار قرعه به نام استان کرمان افتاد.بالاخره پس از محیا کردن لوازم سفر روز 4 فروردین ماه عازم شدیم وپس از طی مسافت نسبتا طولانی حدود ساعت 9 صبح روز 5 فروردین به کرمان رسیدیم.در بین راه با خودم می گفتم در دل این کویر پهناور چیزی برای دیدن وجود دارد؟ این جا چیزی جز خشکی وبیابان  نیست.ای کاش به یکی از شهرهای شمالی سفر کرده بودیم.آب وهوای شمال  منظره های سر سبز صدای دلنشین دریا .

اما اینجا نه از سر سبزی خبریست نه از صدای موج دریا .

چون نمی خواستم اول راه باعث ناراحتی خانواده ام شوم سکوت کردم با خودم گفتم: صبر چاره ی هر کاریست.ببینیم چه می شود؟

وقتی به داخل شهر رسیدیم  از ایستگاه راهنمای گردشگری مسافران نقشه شهر و مکانهای تاریخی و دیدنی شهر کرمان را تهیه کرده و به محل اقامت رفتیم .متوجه شدم نه اینجا هم طراوت وتازگی

خاص خود را دارد.درست است که دریا ندارد اما چیزهای زیادی است که دیدن  آنها خالی از لطف نیست.مثل آثار تاریخی وزیارتگاهها

واقعا صبر چاره ی هر دردیست.

البته نباید زحمات راهنمایان را هم نادیده گرفت به راستی چند سالیست که هلال احمر ومیراث فرهنگی به تکاپو وتلاش خود افزوده است.با این کار خود به مسافران خدمات زیادی ارائه می کنند که جا دارد از این خواهران وبرادران پر تلاش تشکر نمایم به راستی که این عزیزان در سرما وگرما ودر روزهای تعطیل که همه در کنار خانواده مشغول دید وباز دید شب عید هستند ویا به گردش وتفریح می پردازند آنها به این خوبی انجام وظیفه می کنند.(خدا قوت)

خلاصه مطلب که جای همه ی دوستان  خالی سفر بسیار خوبی بود با تجربیات جدید ودر کنار مردم مهربان وخون گرم ومودب کرمانی به ما که خیلی خوش گذشت.در آنجا ازباغ شاهزاده-یخدان موءیدی-موزه دفاع مقدس-بازارهای سنتی

حمام گنجعلی خان-گنبد جبلیه-از روستای راین وآبشار راین وهمچنین از ارگ تاریخی آن دیدن کردیم که هر کدام زیبایی وجذابیت خاص خود را داشت .

در هریک از این آثار درسی وحکمتی نهفته بود .از یخدان مویدی که دیدن  کردم با خودم گفتم:در زمانهای قدیم هم مردم ایران با چه ذوق واستعدادوبا چه خلاقیتی از یخهای زمستان برای گرمای طاقت فرسای تابستان کویر نگهداری می کردند.چه انسانهای آینده نگری.

از موزه دفاع مقدس هم دیدن کردم باز هم رشادتها وایثارگری آن مردان وزنان بزرگ در ذهنم تداعی شد .

از آبشار راین که دیدن کردم به یاد خالق این همه زیبایی وعظمت افتادم به راستی که خلق چنین اثری فقط از او بر می آیدوبس.

آری سفر کردن لازمه ی زندگیست.انسان در سفر تجربیات تازه ای کسب می کند.هم از گذشتگان پند می گیردهم از طبیعت زیبا.

حالا می فهمم که  به راستی ایران چه کشور بزرگ وغنی است.به هر نقطه این سرزمین که سفر کنی نکات زیادی برای یادگیری وجود دارد.

فرق نمی کند کجای ایران باشد همه جای ایران سرای من است.همه ی ما ایرانی هستیم.این سرزمین مال ماست مال یکایک ماست .پس قدر آن را بیشتر بدانیم.ودر آبادانی آن بکوشیم.انشاالله امسال شاهد موفقیت وآبادانی بیشتر این سرزمین زیبا باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 17:22  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  | 

به نام خداوند هستی بخش

این شعر یکی از بهترین خاطرات من در دوران دبیرستان است هر چند که

نام شاعرآن را نمی دانم ولی چون شعر بسیارآموزنده ایست دوست داشتم

شما نیز ازآن استفاد ه کنید:

 طی شد این عمر تو دانی به چه سا ن

پوچ وبس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم  

 که نکردم فکری

که  تامل ننمودم روزی ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران ؟

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک وبد ومرگ حیات

همه گفتند : کنون تا بچه است

بگذارید بخنددشادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن

نتوان فارغ ووارسته زغم

همه شادی دیدن؟

همچو مرغی آزاد –هر زمان بال گشادن؟

سر هر بام که شد خوابیدن؟

من نپرسیدم هیچ

که پس از این زچه رو

بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست ؟

بعداز این چند صباح

به چه سان باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ هیچ کس نیز نگفت؟

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه

که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد ومست

بعدازاین باز ورای عمری هست

یک نفر بانگ برآوردکه:او

از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد:

که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذ شت؟

آن همه قدرت ونیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر نه تامل نه اندیشه دمی

عمر بگذ شت به بیحاصلی ومسخرگی

چه توانی؟که زکف دادم مفت

من نفهمیدم وکس مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات؟!

آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه ؟رهنمایم بودند

عمرشان طی می گشت بیخودوبیهوده

ومرا می گفتند که چو آنان باشم

که چو آنهادایم

فکر ثروت باشم فکر یک زندگی بی جنجا ل

فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت

زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن

فکر خود بودن وغافل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس مرا هیچ نگفت

 که صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا گسلم

پای در راه حقایق بنهم

بادلی آسوده فارغ از شهوت وآزوحسدوکینه وبخل

مملوازعشق وجوانمردی وزهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرات وامید وشهامت نوشم

زره جنگ برای بدوناحق پوشم

ره حق پویم وحق جویم وپس حق گویم

آنچه آموختم بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم وبا شعله خویش

ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم

نه چنین زاید وبی جوش وخروش

عمر با باد وبه حسرت خامووش

"ای صد افسوس که چون عمر بگذشت "

معنی اش می فهمم

کاین سه روز از عمرم

به چه ترتیب گذشت

کودکی بیحاصل.نوجوانی باطل.وقت پیری غافل

به زبان دیگر

کودکی در غفلت .نوجوانی شهوت .در کهولت حسرت

اما من؟!...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 18:17  توسط نفیسه کربلایی اسماعیلی  |